تبليغاتX
وادی مرگ

عزا

 
 
سلام

 

یکی دو سالی می شد که می شناختمش.ادم جالبی بود.نه جالبم نه ادم تکی بود.ادمی همیشه اسیر

 دنیاست هر قدرم بقه من جلو ثروت و قدرت کم نمیارم بلاخره یه مبلغی خرش می کنه.ولی اون فرق

داش.قید رهبری رو به خاطر میهن،به خاطر ازادی،به خاطر انسانیت و خیلی چیزای دیگه زد.کی حاضر این

 کارو بکنه؟!ولی او امروز در گذشت...

 

درگذشت ایت ا... منتظری را به همه ی ازادی خواهان و شیعیان تسلیت عرض می کنم.



یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 |

تساوی!

 
 
سلام

خوفین؟ببخشید من بهتون سر نزدم اخه کامپیوترم خراب شده بود

چن هفته قبل زنگ ورزش تصمیم گرفتیم تفریح سالم انجام بدیم و یه توپ برداشتیم و مشغول بازی بودیم که ناگهان برادران سپاهی با سر عت بیش از۶۰۰ متر بر ثانیه وارد مدرسه شدن.مدیر اودم استقبالشون و راهنماییشون کرد به طرف نماز خونه  ی تازه تاسیس.در میانه ی راه ناگهان توپ(منافق،دشمن،جاسوس و ...)راهشو کج کرد و خورد تو سر یکی از برادران...

مدیر عصبی شد و خوشبختانه خطر زود رفع شد

اگه یادتون باشه یه شعر از خسرو گلسرخی براتون گذاشته بوم که ناقص بود.اینم شعر کامل:

 

تساوی

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست
 
به امید ازادی


جمعه بیست و هفتم آذر 1388 |
سلام

 امروز روز دانش اموز بود مثلا... ولی تنها کسایی توجهی بهشون نشد دانش اموزا بودن...دانش اموزای امروز با دانشویان(سرمایه های مملکت قدیم)باطوم،گاز اشکاور و ... به جای شیرینی نوش جان کردن.اخر هر اجباری همینه...هیچ انسانی نمی تونه اجازه بده بهش زور بگن ...دکتر شریعتی گفته:

به زور مي توان چيزي را گرفت ولي به زور نمي توان آن را نگه داشت.

اینم از شعر امروزمون:

ای ایران ای مانده در خطر

ای ایران ای مانده در خطر

شب سر اید می شود سحر

ننگین ماند چهره ی بدان

نام ایرن تو جاودان

ای دولت سیاه زشت اهرمن نژاد

خیزش وطن دهد فریب تو به باد

اتش فشان این میهن است

گور تو و اهریمن است

ایران زمین کی مانده در سلطه ی ناکسین

بر دشمنش تا ابد ننگ و کین

گرد و نیرنگ پشت تو شکست

فرزند میهن به من به من به شست

نیرنگ بازان را زبون کنم

از پشت تو سرنگون کنم

در نکبت جنون طویل نام میهنم

میهنم خدا خدای میهنم

با ازم خود بر میکنم

هر اتش از این میهنم

ایران زمین کی مانده در سلطه ی ناکسین

بر دشمنش تا ابد ننگ و کین

بر جا جاید لاله خرمنم

بر هر کویت کشته ی منم

صدها دیگر بین که زنده اند

دل از جان بهر تو کنده اند

ای دولت سیاه زشت اهرمن نژاد

خیزش وطن دهد فریب تو به باد

اتش فشان این میهن است

گور تو و اهریمن است

ایران زمین کی مانده در سلطه ی ناکسین

بر دشمنش تا ابد ننگ و کین

به امید ازادی

 



چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |

اعدام

 
 
سلام

خوفین؟خوشین؟سلامتین؟...

اسم وبمم که عوض کردم.اسم جدیدش خوفه؟

ببخشید که نتونستم زیاد بهتون سر بزنم.خوب مدرسه ها که وا شده منم به جای گشت و گذار تو نت مشغول انجام کارای مدرسه بودم.

خبرای جدید و که شنیدین؟خبرای "اعدام"،نوبل صلح،نوبل جنگ(برای اقای م.ا)و...خلاصه خبرا مثل هیشه تمومی ندارن...

امروزم یه قطعه از دکتر شریعتی براتون می زارم.انیدوارم خوشتون بیاد.

 

ای ازادی

تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو یعنی هیچ! ... من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم. چه زندان ها برایت کشیده ام ! و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید. من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ ...ای آزادی دکتر علی شریعتی

 به امید ازادی

 



یکشنبه نوزدهم مهر 1388 |
سلام

 خوفین؟ خوشین؟سلامتین؟خوش می گذره؟...

الان داشتم کنسرت یانی گوش می دادمجاتون خالی خیلی با حال بود اون قدر گریه کردم که چشام قرمز شدهو رسیدم به اوج احساسات

حالا که رسیدم به اوج احساسات تصمیم گرفتم یه اپی هم بکنم.

یه اعتراف:با عرض معذرت باید اعلام کنم که تو اپ قبلی شعر رو ناقص نوشته بودمخودمم خبر نداشتم بعد فهمیدم که شعر ناقص زسیده دستم.قول می دم تو یه فرصت مناسب شعر کامل رو براتون بذارم.

امروزم براتون یه شعر دیگه از اقای خسرو گل سرخی(جون خودم این یکی دیگه کامله)میذارم.امیدوارم خوشتون بیاد.بالا خره حوادث اون زمان با الان که فرقی نداره.مگه نه؟

شعر بی نام

 بر سینه ات نشست

زخم عمیق کاری دشمن

اما،

ای سرو ایستاده نیافتادی

این رسم توست که ایستاده بمیری

در تو ترانه های خنجر و خون

در تو پرندگان مهاجر

در تو سرود فتح

این گونه چشم های تو روشن

هرگز نبوده است

با خون تو،

میدان توپخانه

در خشم خلق

بیدار می شود

مردم،

ز ان سوی توپخانه،بدین سوی

سرازیر می شوند

نان و گرسنگی،

به تساوی تقسیم می شوند 

ای سرو ایستاده!

این مرگ توست که می سازد

دشمن دیوار می کشد

این عابران خوب و ستم بر

نام تو را،این عابران ژنده نمی دانند

و این دریغ هست،اما

روزی که خلق بداند

هر قطره خون تو محراب می شود

این خلق،

نام بزرگ تو را

در هر سرود میهنی اش

اواز می دهند

نام تو پرچمایران

خزر به نام زنده است

به امید ازادی



دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 |
سلام

بعد از اپ قبلی یه مدتی رفتیم مسافرت.واسه همینم نتونستم زیاد بهتون سر بزنم.

اگه بگم بد گذشت دروغ(؟) گفتم.خیلی بهم خوش گذشت(؟).همان طور که به اقای ا.... تو ز... خوش می گذره.با این تفاوت که ایشون ۲۰ کیلو وزن کم کردن و من ۱ کیلو.

بگذریم.شما چه طورین؟خوفین؟خوشین؟سلامتین؟خوش میگذره؟...

بعد از یه مدتی که این وب روی داستان به خودش ندید من تصمیم گرفتم یه داستان براتون بزارم.امیدوارم خوشتون بیاد.

 

یکی بود یکی نبود

چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می برد.

مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود.

چوپان،‌ هر روز که گرسنه میشد، گوسفندی را میکشت. کباب میکرد و خود و بستگانش با آن سیر میشدند.

سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. ای مردم. گرگ...

مردم ده سرآسیمه میرسیدند و میدیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ گوسفندی را خورده است.

مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین و خونخوارترینها.

چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد.

هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است.

یکی از مردم، به بقیه گفت:

ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هایی از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقی است.

بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگیرید...

ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهی میکردند.

برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند.

از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها، در داستانهای خود شرح میدادند که:

عزیزان. دورغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست. دروغگوها میتوانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش،  چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید...

به امید ازادی

 



چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 |
سلام

تو پست قبلی حالم خوب نبود و فکر می کردم وقتی یکی زور می گه اون یکی جولوش کم میاره.حالا فهمیدم وقتی یکی زور می گه اون یکی ارادش قوی تر می شه.

تو پست قبلی فکر می کردم شهدا فراموش شدن ولی حالا فهمیدم اونا هیچ وقت فراموش نمی شن و ... .

امروز هم براتون شعر یکی از ترانه ها ی اقای ابراهیم حامدی(ابی)به اسم سیاه پوشا را براتون میذارم.امیدوارم خوشتون بیاد.

 

 

سیاه پوشا

 

با این که دارن سیاه پوشا

از توی شط کوچه ها

جمع می کنن ستاره های پرپر و

با این که دارن عذا دارا

از زیر اوار و جونون

در میارن کفترای خاکستر و

با این که بوی تفتیش و خون

پیچیده توی قصه ها

با این که صدای انفجار

 مرثیه خوانه همه جا

هنوزم می شه قربانی

این وحشت منحوس نشد

هنوزم می شه تسلیم شب و

اسیر کابوس نشد

می شه باز سنگر از ترانه ساخت و

به قرق سر نسپرد

هنوزم می شه عاشق شد و

از ستاره مایوس نشد

با این که داس دلهره

گردن این دقیقه ها رو می شماره

باراین که اینه از شب و گریه پر

با این که تو ماهتاب و اب

صدای کوچ از تو شتاب

با این که تو پس توی ذهن همه کس

رد گریز و قفس

هنوزم می شه قربانی

این وحشت منحوس نشد

هنوزم می شه تسلیم شب و

اسیر کابوس نشد

می شه باز سنگر از ترانه ساخت و

به قرق سر نسپرد

هنوزم می شه عاشق شد و

از ستاره مایوس نشد

به امید ازادی

به امید ازادی

 



دوشنبه پنجم مرداد 1388 |

خونه

 
 
سلام

این روزا یه طوری شده.نمی دونم من  طوریم شده!روزگار طوریش شده! یا دیگران طوریشون شده!

هیچ وقت فکر نمی کردم شهدا و هدفمون به این زودی فراموش شن.روزگار دیگه...یکی زور می گه... اون یکی جولوش کم میاره... .

بگذریم.امروز می خوام براتون شعر یکی از ترانه های اقای ابراهیم حامدی(ابی)به نام "خونه" رو بذارم که نمی دونم کی سروتدش.امیدوارم خوشتون بیاد.

اینم جندتا عکس از ابی

"خونه"

پدرم می گفت قدیما

کینه هامون و دور انداخته بودیم

توی برف و باد و بارون

خونه رو با قلبامون ساخته بودیم

خونه عشق مادرم بود

 که تو باغچش گل اطلسی می کاشت

خونه روح پدرم بود

چیزی رو هم پای خونه دوست نداشت

خونه،خونه،جای بازی

برای افتاب و اب بود

پر نور واسه بیداری

پر سایه واسه خواب بود

سیل غارت گر اومد

از تو رودخونه گذشت

پل ها رو شکست و برد

زد و از خونه گذشت

دست غارت گر سیل

خونه رو ویرونه کرد

پدر پیرم و کشت

مادر و دیوونه کرد

حالا من موندم و این ویرونه ها

پر خشم و کینه ی دیوونه ها

من زخمی،من خسته،من پاک

می نویسم اخرین حرفو رو خاک

کی میاد دست توی دستم بذاره

تا بسازیم خونمونو دوباره

به امید ازادی



یکشنبه چهاردهم تیر 1388 |
گرگ ها خوب بدانند در این ایل غریب

گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز

گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره چوب پسری هست هنوز

اب اگر نیست نترسید که در قافله مان

دل دریا و چشمان تری هست هنوز

دکتر زهرا رهنورد



شنبه بیست و سوم خرداد 1388 |
Blog Skin

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس